تبلیغات
گـــwolfــــرگ تــــــــنـهــــAloneـــــا - مطالب آبان 1395






گـــwolfــــرگ تــــــــنـهــــAloneـــــا

Life should be a " wolf " and that is taught

چه تلخ است که..

دیروزش را با من و رنجهایم گذراند..

وامروزهم با دردها و رنجهای خودش میسازد..

.........مادر را میگویم..


نوشته شده در شنبه 29 آبان 1395 ساعت 07:03 ب.ظ توسط mahdi نظرات |

          سیه چشمی، به کار عشق استاد،
                                                به من درس محبت یاد میداد!
          مرا از یاد برد آخر،ولی من
                                              به جز او عالمی را بردم از یاد!

نوشته شده در یکشنبه 23 آبان 1395 ساعت 03:37 ب.ظ توسط mahdi نظرات |

امشب از دفتر عمرم صفحاتی خواندم

چون به نام تو رسیدم لحظاتی ماندم

همه ی دفتر عمرم ورقی بیش نبود

همه در دفتر من حسرت دیدار تو بود


نوشته شده در پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت 09:10 ق.ظ توسط mahdi نظرات |

این قانون آدمهاست،
به دور، آتشی می رقصند که تو در
آن می سوزی...

روزگار نامردیست،
درست وقتی در آتش می سوزی
همه به بهانه آب آوردن می روند...!!

نوشته شده در یکشنبه 16 آبان 1395 ساعت 03:26 ب.ظ توسط mahdi نظرات |

‌ شاید اگر سعدی مردم این زمانه را می دید، این گونه می سرود:

بنی آدم ابزار یکدیگرند
گهی پیچ و مهره گهی واشرند

یکی تازیانه یکی نیش مار
یکی قفل زندان یکی چوب دار

یکی دیگران را کند نردبان
یکی می کشد بار نامردمان

یکی اره تا نان مردم برد
یکی تیغ تا خون مردم خورد

یکی چون قلم خون دل می خورد
یکی خنجر است و شکم می درد

چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها در پی كسب و كار

خلاصه پر از نفرت و کین و آز
یکی همچو کرکس یکی چون گراز

تو كز محنت دیگران بی غمی
در این عصر نامت نهند آدمی !!!؟؟؟

نوشته شده در پنجشنبه 13 آبان 1395 ساعت 08:36 ق.ظ توسط mahdi نظرات |


نوشته شده در دوشنبه 10 آبان 1395 ساعت 08:28 ب.ظ توسط mahdi نظرات |

در برابر آن همه نامردی که در حقم کرد

سکوتم حرف قشنگی نبود 


نوشته شده در دوشنبه 10 آبان 1395 ساعت 08:20 ب.ظ توسط mahdi نظرات |

اعدامی لحظه ای مکث کرد و بوسه ای بر طناب دار زد...!
دادستان گفت:صبر کنید این چه کاریست؟
زندانی لبخندی زد و گفت:بیچاره طناب 
نمیزاره زمین بیفتم....
اما ادم ها!!!بدجور زمینم 
زدن!

نوشته شده در شنبه 8 آبان 1395 ساعت 06:34 ب.ظ توسط mahdi نظرات |

در دنیایی كه همه گوسفندند یا گرگ

بیا چوپان باشیم!

بگذار آن ها همدیگر را بدرند...

ما " نی " میزنیم...


نوشته شده در جمعه 7 آبان 1395 ساعت 11:42 ق.ظ توسط mahdi نظرات |

ﺗﻮﻯ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﻗﺎﺑﻞ پیش بینی ﻧﯿﺴﺖ!

ﺍﯾﻨﻮ ﺗﻮ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ.
ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﯾﻪ ﺭﻭﺯﺍﯾﯽ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺨﺖ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﻡ،
ﺍﺻﻼً ﻓﮑﺮ ﻧﻤﯿﮑﺮﺩﻡ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺗﻤﻮﻡ ﺑﺸﻪ، ﺍﻣﺎ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ...

ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﯾﻪ ﺭﻭﺯﺍﯾﯽ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﺎﺩﯼ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﺩﯾﮕﻪ ﺗﮑﺮﺍﺭ
ﻧﻤﯿﺸﻪ، ﺍﻣﺎ ﺑﻬﺘﺮﺵ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺷﺪ...

ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﯾﻪ ﺁﺩﻣﯽ ﺍﻭﻣﺪ ﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ، ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻧﻤﯿﮑﺮﺩﻡ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﻭﺟﻮﺩ
ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ،
ﺍﻣﺎ ﺑﺎ ﺭﻓﺘﻨﺶ ﺛﺎﺑﺖ ﮐﺮﺩ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﻩ، ﺍﻭﻧﻢ ﻧﻪ ﯾﮑﯽ، ﻧﻪ ﺩﻭ ﺗﺎ! ﺑﻠﮑﻪ ﺑﻪ ﺗﻌﺪﺍﺩ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﺳﺮﻡ، ﺁﺩﻡ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﻩ!!!

ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﻭﺍﺳﻪ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﺍﯾﯽ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻡ، ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﺍﺭﺯﺵ ﺍﺧﻢﮐﺮﺩﻥ ﻫﻢ
ﻧﺪﺍﺷﺖ..!!
ﻭ ﻭﺍﺳﻪ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﺍﯾﯽ ﺧﻨﺪﯾﺪﻡ، ﮐﻪ ﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﺩﺍﺭ ﻧﺒﻮﺩ، ﮐﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﺁﻭﺭ
ﻫﻢ ﺑﻮﺩ...!

ﯾﻪ ﻭﻗﺘﺎﯾﯽ ﮔﺬﺷﺖ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﯾﻪ ﻭﻗﺘﺎﯾﯽ ﮔﺬﺭ...
ﯾﻪ ﺭﻭﺯﺍﯾﯽ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﯾﻪ ﺭﻭﺯﺍﯾﯽ ﺭﻭ ﺳﭙﺮﯼ...
ﺑﺎﻻ ﻭ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺯﯾﺎﺩ ﺩﺍﺭﻩ ﺍﯾﻦ ﺯﻧﺪﮔﯽ،
ﺍﻣﺎ...

ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﺍﯾﻦ ﺭﻭ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﻪ:
ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﻗﺎﺑﻞ ﭘﯿﺶﺑﯿﻨﯽ ﻧﯿﺴﺖ...
ﭘﺲ ﻭﻗﺘﯽ ﺷﺎﺩﯼ، ﺍﺯ ﺷﺎﺩﯾﺖ ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮ؛
ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﻏﻤﮕﯿﻨﯽ، ﺑﺪﻭﻥ ﺭﻭﺯﺍﯼ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺧﻨﺪﻩ ﺗﻮ ﺭﺍﻩ ﺩﺍﺭﯼ...
ﭘﺲ ﻓﻘﻂ ﺷﺎﺩ ﺑﺎﺵ
ﻭ  ﺍﻣﯿﺪﻭﺍﺭ...

نوشته شده در جمعه 7 آبان 1395 ساعت 11:38 ق.ظ توسط mahdi نظرات |

از چوپانی پرسیدند چه خبر ؟
 با لحن تلخی گفت :

 گرگ شد آن بره ای که نوازشش میکردم .

نوشته شده در سه شنبه 4 آبان 1395 ساعت 08:49 ب.ظ توسط mahdi نظرات |

میرسد روزی که بیهم میشویم 

یک به یک از جمع هم کم می شویم 

می رسد روزی که ما در خاطرات

 موجب خندیدن و غم میشویم

 گه گاهی یاد ما کن ای رفیق 

میرسد روزی که بیهم میشویم

نوشته شده در سه شنبه 4 آبان 1395 ساعت 08:42 ب.ظ توسط mahdi نظرات |

چه حرف بی ربطیست که "مرد" گریه نمیکند!
گاهی آنقدر بغض داری که فقط باید "مرد" باشی تا بتوانی گریه کنی


نوشته شده در دوشنبه 3 آبان 1395 ساعت 10:44 ب.ظ توسط mahdi نظرات |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت